داستانک..
30 دی 1402 توسط زهرا انصاری
کیفمو پرت میکنم یه وری و خودمو میندازم رو مبل. چه روز بدی بود امروز! اصلا فکرشم نمیکردم مبینا اینجوری جوابمو بده. یه کلمه گفتم: میشه باهم دوست باشیم؟ من خیلی ازت خوشم میاد. همچین اخماش رفت تو هم و چش غره رفت که ترسیدم. چه حرفیم زد: من وقت… بیشتر »